حرف اول*۲۱/۷/۸۸
داشتیم بامامان وسمانه برنامه ریزی میکردیم که۳روز تعطیلی روباحسین اینا(داداشم)بریم بیرون. سر شمال یا یه روزلار دعوابود.بابام رفته بود مشهدوماهم میخواستیم دربریم.من میگفتم شمال ومامانم میگفت نه.من گفتم:اصلاپیش پیش حرف نزنین،اول بابچه هاهماهنگ کنین.که همون موقع حسین زنگ زد.مامان برداشت:سلام.چی؟!شاهرخ؟(برادرشیدا،زن داداشم)وای.حالا بیمارستانه؟چی؟!! چی داری میگی حسین؟مرد؟خدایا.خدایا!!
دیگه لازم نبودچیزی بپرسیم.ماتمون برده بودبه مامان.شب خوابیدو صبح بلند نشد.باورمون نمیشد. چطور باور کنم اون شاهرخ با نمکی که تو هر مجلسی بود،همه رو از خنده روده بر میکرد،با جدیت تمام و بدون مسخره بازی،همه شوخیاش باعث سرازیر شدن اشک مامیشد،این اشک شادی رو به این زودی واسه ما به اشک ماتم تبدیل کرده؟!! باورمون نمیشد خواهر یکی یه دونشو اینقدر زود تنها گذاشته....
پ.ن۱:حال شیدا وحشتناک بود.از دفن تا سوم اینقدرغش کرد که یادم نیست چند بار ولی کارش به تشنج کشید و دکتر قرصایی بهش داد که فیل و از پا مینداخت.بدبخت یکسره تو خلسه بود!! بعدشم تکلمش ایراد پیدا کرد.علاوه بر لکنت،مثل بچه ها حرف میزد،حروفو نمیتونست درست ادا کنه.
پ.ن۲:با کلی ذوق وشوق خونه جدیدشونیگا کرد وبه خاطر سالن یکسره ومستطیلش گفت:اینجا جون میده واسه فوتبال!ولی حتی یه روزم توش زندگی نکرد.وسایل و چید و شب خوابید و...
پ.ن۳: ۲۲ سالش بود.تو استقلال توپ میزد. نمیدونم فک کنم تو ذخیره ها بود.برنامه ۹۰ یه کم نشونش داد.
حرف دوم*۲۶/۷/۸۸
با اقای ز دعوام شد.اونم چه دعوایی!! ۲۰ دقیقه فقط داشتیم سر هم داد میزدیم!مهم نیست سر چی.مهم اینه که حرفایی زد که نباید میزد.گرچه بعدش گفت من این حرفارو نزدم و اصلا یادش نبود و گفت فراموش کن،ولی من نتونستم فراموش کنم.شایدم کم کم داشتم فراموش میکردم که ۲ هفته پیش هم یه اس فرستاد که واقعا دیوونم کرد.بهش گفتم. گفت:من اینو سندآل کردم و منظوری نداشتم ولی متاسفانه باور نکردم و۲ هفتس نیگاشم نمیکنم و از جلوش رد میشم.سه شب پشت سر هم کابوسشو دیدم!! قسمت بد ماجرا اینجاس که ۱۶ آبان تولدشه و من ۹ ماه انتظارشو میکشیدم تا چنان سورپرایزی بکنمش که فکش بیفته کف مغازه.(اون حتی نمیدونه که من روز تولدشو میدونم)ولی همه برنامه ریزی های ۹ ماهم نقش بر آب شد.اینهمه گلهای گل فروشیارو امتحان کردم که بفهمم بهترین تزیین مال کدومشونه و حالا...
حاشیه۱:خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم "به رنگ ارغوان" حاتمی کیا بالاخره مجوز گرفت.
حاشیه۲:تا دیروز همش تو فاز منفی بودم.اگه دیروز از صبح تاظهر نمیرفتم زیر بارون قدم بزنم،بازم فک نمیکنم حالم خوب میشد.من اینجوریم دیگه،بارون حالمو خوب میکنه برعکس بعضیا که با بارون دلشون میگیره.
حاشیه۳:فرصت میخوام ازتون واسه سر زدن.از بالا شروع میکنم.تا بهتون نرسیدم اپ نکنین.این یه دستوره.
کامپیوتر من چند وقته ترکیده والان در کافی نت به سر میبرم.
یه مدت نمیتونم بهتون سر بزنم.اومدم بگم که دلخوری پیش نیاد.دعا کنین زودی درست شه.![]()
تولدت مبارک جوانمرد.![]()
مقدم میهمانان گرامی باد شدیدا.![]()

جشن من هنوز تموم نشده.یه عکس داشتم که هرچی زور میزنم نمیتونم بذارم.فک کنم به خاطر سرعت نفتی اینترنتمه.ولی از کافی نت میرم میذارم.![]()
سرایدارمونو عوض کردن.خیلی پیرمرد بیستی بود.یادتونه تو سریال پاورچین یه سوپور بود که هر روز میگفت عیده و عیدی میخواست؟ عین اون بود.عیدایی که عید بود که هیچی.غیر از اون مثلا میگفت:عیدی نمیدی؟ میگفتیم:عید؟ چه عیدیه؟
میگفت:ترم جدیده دیگه!! یا مثلا میگفت:عیدی نمیدی؟ حالا من هی فک میکردم و به هیچ نتیجه ای که نمیرسیدم میپرسیدم و میگفت:امتحاناتون تموم شده دیگه.عیده!
یا مثلا می پرسید:امتحاناتو خوب دادی؟ میگفتم بله بد نبود. میگفت:خب پس عیدیه منم بده دیگه!
خلاصه که یه مسلمون واقعی بود چون هر روزش عید بود.
ولی پیرمرد بامزه ای بود.از رفتنش ناراحت شدم.
حرف دوم
وقتی رفتم واسه شب بلیط رزرو کنم،یخده(به ضم ی و سکون خ)تعجب کردم چون مدتها بود دم گیشه،صف ندیده بودم! ولی این تعجب من وقتی ۲ برابر شد که وارد سالن انتظار شدیم.شبو میگم.۶-۵ سالی میشد که سالن انتظار و کافی شاپه سینما فرهنگ رو اینقدر شلوغ ندیده بودم! و تعجم وقتی ۳ برابر شد که دیدم تمام صندلیهای سینما پر شد درحالیکه ۴-۳ سالی میشد تا ردیف ۷ یا ۸ بیشتر آدم ندیده بودم.کلی ذوق زده شدم.(حال میکنین چه روحیه ی فرهنگ و هنر دوستی دارم؟) بی پولی معرکه بود.خیییلی باحال بود.بهرام رادان،این بشر دوست داشتنی،مثل همیشه ترکونده بود.لیلا حاتمی یه نقش متفاوت از قبل رو خیلی خوب درآورده بود،خیلی بانمک بود
.فیلم خنده داری بود.طنز واقعی بود.یعنی حرف واسه گفتن داشت.یعنی پشت خنده هامون مارو به فکر فرو می برد.نه اینکه مثل بعضی فیلمای جدید که باب شده و بازارشم داغ شده،با یه طنز سخیف(طنز که چه عرض کنم؟بگم هجو بهتره)بخواد مردم وبخندونه!

حرف سوم
من نمی فهمم چرا تا یه ذره به این پسرا میخندی،تا میایم جنسیت و در نظر نگیریم و مثل یه دوست معمولی باهاشون صحبت کنیم توهم میزنن که عاشقشون شدیم!!! یا مثلا میخوایم تورشون کنیم!! والا به خدا ظرفیتم خوب چیزیه.بعد همچین خودشونم باورشون میشه که غیر مستقیم و بعضا مستقیم به آدم می توپن یا مسخرش می کنن. مثلا میگن:"ای بابا نمیدونم چرا همه دخترا(!)فک میکنن با من(یا با رفیق من)قلنبه تفاهمن.یا فک میکنن جفت و جور هم هستیم."(ببین خودشیفتگی میتونه درچه حد باشه!!!) این که کسی فک کنه من میخوام خودمو بهش بچسبونم دیوونم میکنه،اونم از نوع زنجیریش! انگار من کج و کولم که بخوام خودمو قالب کنم.من تو دنیای واقعیشم اینکارو نمیکنم چه برسه به اینجا که مجازی هم هست! خجالت هم خوب چیزیه والا.

حاشیه:آشتی کردم.یعنی آشتی کرد.
کلافه شد از رفتار سردم.اینههههههه.![]()
گه گاه میشنوم که بعضیا میگن:"ای بابا بس کنین دیگه.۲۵ سال گذشته و رفته پی کارش."
ومن میگم:۲۵ سال گذشته و هنوز عده ای باریه های خراب دارن دست و پنجه نرم میکنن.۲۵ سال گذشته و هنوز زنهاشون دارن پرستاریشونو میکنن.۲۵ سال گذشته و هنوز خیلی از بچه های هم سن من،داغ بی پدری رو دلشونه.۲۵ سال گذشته و ...به خاطرش میتونیم بگیم ایرانی هستیم و ایران وطنمونه.وطنه خوده خودمون.
پ.ن:من اصلا دلم نمیخواد هرکی میاد بگه:بله.صحیح است و تو دلش یه چیز دیگه باشه ها!!
۲) تو پست قبل،امیر نامی واسم کامنتی گذاشته بود که البته ازین گذری ها بود.فقطم یه گل و یه چشمک زحمت کشیده بود!! ولی خب من عادت دارم به هرکی که برام حتی مسخره ترین کامنتو میذاره،یه سر بزنم.حالا یا کامنت براش میذارم یانه.وقتی رفتم وبلاگ این آقا امیر،گذشته از اینکه اینجوری شدم ![]()
وقتی درباره وبلاگشو خوندم یاد یه دوست افتادم که سفارش میکرد:سارا یکی رو برام جور کن.اصلا سن و سال برام مهم نیستا.بزرگترم بود،بود! قیافه هم زیاد مهم نیست.فقط اهل...(بوق)باشه!!!!!!!!(نمیدونم چطور فکر کرده من ازین دوستا دارم!)
پ.ن:عذر منو بپذیرید اگه بعضی اوقات زیادی رک بعضی واقعیات و میگم.
پ.ن:لینکشو گذاشتم بلاگفا گفت غیرمجازه!!!!!!! ولی اگه بخواین کامنتش تو پست قبل هست.
۳) به نظرتون همه چی رو میشه با پول خرید؟(شعار دادن ممنوع!)فیلم"پیشنهاد بی شرمانه" رو دیدم.اصلا با دیدن همین بود که به این فکر افتادم که آیا میشه همه چی رو با پول خرید یا نه؟خانومه اول به همسرش گفت:شاید اون مرد بتونه جسم منو بخره ولی عشقمو نمیتونه.ولی در طی فیلم می فهمیم که تونست!!! به نظر منم میشه.شاید نشه ۶ دانگ قلب کسی رو خرید ولی ۳ دانگ و میشه.
۴) دلم نگرفته ولی دلگیرم.
۵) شدیدا یه خلا رو تو زندگیم حس میکنم.
۶) به چه زبونی بگم قهر منو دیوونه میکنه؟؟ چه با بابام باشه، چه بادوستام،چه بادوستای مجازیم.تحملشو ندارم.همیشه هم من پیشقدم آشتی میشم چون اگه آدم پیشقدم بشه خیلی بهتر از اینه که دیوونه بشه!
۷) یکی از دردناک ترین صحنه ها دیدن یه مرد شکست خوردس...
۸) بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل/ چوخون که دردلم افتاد همچو جام ونشد...
آزاده(رفیق فاب ۸ سالم) هم رفت دماغشو عمل کرد.عین این ۸ سال داشتم رو مغزش کار میکردم که عمل نکنه و دماغش به صورتش میاد و ایراد خاصی نداره و فقط سایزش یه کم بزرگه و اگه عمل کنه ازین بدتر میشه و همه بهش میگن دماغ عملی و همه دخترا شبیه هم شدن از بس همه جاشونو عمل کردن و چند سال دیگه همه چی طبیعیش واسه همه جذاب تره و ... .خلاصه که عمری و جانی درین راه صرف کردیم و چه بی حاصل/(بیت دومش با خودتون). هی بهش میگم:بابا اگه دماغت مثل پرستو یا الهام بود ،آره.ولی تو اینقدر چشم و ابروت خوشگله که اصلا دماغت دیده نمیشه.(چشاش دیوونه کنندس!!درشت،عسلی بارگه های قهوه ای و سبز با ابروی تیره
)
میگفت وقتی رفت مطب واسه معاینه،۶۰ نفر قبل از اون توی همون روز ویزیت شده بودن!!! فک کن.تو یه روز تو یه مطب،۶۰ نفر!! گمونم همه تهران دارن دماغشونو عمل میکنن.![]()
خلاصه که آزی هم عمل کرد و از اکیپ ۷ نفرمون که البته الان چیزی بنام اکیپ وجود نداره! فقط منو اون یکی سارا موندیم با دماغ خودمون.اون زمان بهمون میگفتن ۷ کوتوله(نیشتو ببند،الان که همه مون قد کشیدیم)الان احتمالا اگه دوباره اکیپ شیم،بهمون میگن ۷ عملی!!..... راستی،میخوام گونه هامو پروتز کنم.قشنگ میشم؟؟![]()
حرف دوم.
تورو خخخدا اینقدر راحت به مردم تهمت نزنین!!
ـــ این دختره چون قیافش اینجوریه،پس اونجوریه!
ـــ نیگاش کن.معلوم نیست چی به پیشونیش میماله و قهوه ای میکنه که بگه مثلا خیلی سجده میکنه!
ـــ این دختره چون دوس پسرش بهش پول میده یعنی.....(بوق)
ـــ مگه میشه وقتی اینهمه دختر دورشن و براش میمیرن،اون با هیچکدوم نباشه؟ وقتی میتونه راحت هر روز با یکی.....(بوق)
ـــ معلوم نیست از چه راهی پولدار شده! مگه با کسب حلال میشه اینقدر پولدار شد؟!!
ـــ مگه فلانی هم روزه میگیره؟ من که فک نکنم!!
ـــ و...
آخه آدم حسابی،اون حتی اگه اونی باشه که تو میگی،بین خودش و خداشه،به تو چه مربوط؟ والا خدا گفته از حق خودش میگذره ولی از حق الناس نمیگذره.حالا برو بشین تهمت بزن،غیبت کن به خیال اینکه جات وسط بهشته!!
حاشیه۱: من نمی دونم شبا چیکار میکنم تو خواب که صبح که از خواب پا میشم لحافم کاملا پشت و رو شده!! یعنی مثلا فرض کن شب طرف سورمه ایش رومه،صبح می بینم طرف قرمزش رومه.جل الخالق!!!
حاشیه۲: ـــ چرا به هر کی یه اسم میگی؟اصلا چرا اسم واقعیتو نمیگی؟ مگه مثلا میخواد چیکار کنه؟
ـــ آخه اونجوری اگه زنگ بزنن،قاطی میکنم.نمی شناسمشون.ولی اینجوری مثلا میگه سلام لیلی،سلام نازی،سلام بهارو... و میدونم مثلا به اون پسر پرایدیه گفتم لیلی،به اون پرشیائه گفتم نازی،به اون که ماشین نداشت گفتم بهار و سوتی نمیدم دیگه.
ـــ خب مگه اسماشونو سیو نمیکنی؟
ـــ چرا ولی بعضی اسمها بیشتر از یکیه،مثل امیر که همین الان سه تاشو میشناسم!!
ـــبله خب. به این میگن درایت.
حاشیه۳:سریالا امسال واقعا ترکونده بودن جون عمگانشان!! به جاش زنده دلان و ۱۲۵ شروع میشه به زودی.
حاشیه۴:این پست راجع به "ز" هیچی ننوشتم چون یه هفته س باهاش قهرم و تا اطلاع ثانوی هم قهر باقی میمونم.
حاشیه۵:خدایا عاششششششششششششششششقتم.۵ روز زودتر سورپرایزمون کردی و عین ۵ روز و صبح و شب با بارونت بهمون حال دادی.دمت گرم.
حاشیه۶:ماه رمضون یه کیلو چاق شدم!![]()
بدون شرح!

بد بیاری پشت بد بیاری!بد شانسی پشت بد شانسی!خنگ بازی پشت خنگ بازی! گند پشت گند که به اعصاب من میخوره!با نغمه و مرضیه ساعت ۱۱ دانشگاه قرار گذاشتیم واسه ثبت نام.دیشب که نغی گفت ۱۱ اونجا باشیا! گفتم من ۳۰/۱۰ اونجام.
ساعت ۸ صبح بلند شدم!میخواستم یه چرخی تو وب بزنم و ۳۰/۹ راه بیفتم.۴۵/۸ پاشدم حاضر شم.دلم میخواست امروز خوشگل تر بشم خیر سرم.یه مدل جدید مداد کشیدم.تاحالا اینجوری نکشیده بودم.اوا چرا اینقدر بد شد؟ من که قبلا امتحان کرده بودم!حالا عیب نداره.ریمل جدیدمو زدم،ای وای این چرا اینجوریه؟ همه مژه هامو کرد ۵ تا! بعد دیدم چقدر بی ریخت شدم!مثلا کرم پودر سمانه رو زدم که بهتره.ولی اصلا صورتم خوب نبود.چشامو پاک کردم.دور چشام سیاه شد.هرچی هم پاک میکردم نمیرفت.عین دیوونه ها شیر پاک کن و ریختم رو یه مشت پنبه و افتادم به جون صورتم و همه صورتمو پاکیدم واز اول شروع کردم،مثل همیشه:کرم خودم،مداد فقط توی چشم و همون ریمل قدیمیم.خوب شد ولی چرا اینقدر دیر شد؟آخرش همون آرایشی که تو ۵ دقیقه می کردم و کردم فقط با این تفاوت که ۱ ساعت طول کشید!!گندت بزنن سارا. ساعت ۱۰ بود راه افتادم و سریع سوار ماشین شدم.واااو!کسی منو دید که نباید می دید.به روی خودش نیاورد یا نشناخت؟یه کم نیگام کرد ولی چیزی نگفت.کاش نشناخته باشتم!یه ربعی پشت چراغ قرمز معطل شدیم و به محض رهایی از چراغ،چشمم به دستام خورد.واااای.دوتا پاک یادت نره اینقدی رو جفت دستام کشیده بودم و باز یادم رفته بود.مهتاب پا میشه امروز میاد دم یونیه من که کتاب ازم بگیره و منه کور پلاستیک کتابو جا گذاشتم.چس مثقال بیشتر راه نیومده بودم ولی باید کرایه کاملو میدادم.تف تو این قانون!
پیاده شدم و با اون کفش دویدم تا خونه و برش داشتم.خلاصه رسیدم به مترو.با اینکه اول خط بود ولی چون من کاملا با کلاس و پرستیژ سوار میشم،صندلی خالی گیرم نیومد.اونم با اون پلاستیک سنگین و پاشنه دردی که از دویدن نصیبم شده بود.تف به شانسم.حالا من هی پلاستیکو این دست اون دست میکنم هی این پا اون پا میکنم که یکی که نشسته دلش بسوزه و پلاستیکمو بگیره ولی تف تو مرام مردم!حالا نغی هم هی زنگ پشت زنگ که کجایی و چرا نمیای و... . منم از اینکه یکی هی زنگ بزنه و استرسمو دوبرابر کنه متنفر.تا بالاخره ۳۵/۱۱ زنگید و کلی بارم کرد و اعصاب خورد شده ی منو یه لقد روش زد و خوردتر کرد.تف به این رفاقت! که فک کردم این آخرین ضدحاله چون رسیدم بالاخره دانشگاه.ولی اشتباه کردم.این آخریش نبود!رسیدم و رفتم تو مغازه و دیدم آقای ز به قولی که به زور ازش گرفته بودم،عمل نکرده!!با ناراحتی گفتم:نامرد.لبخند زد و یه شوخی که منو خندوند.
.
.
.
چقدر حالم خوب بود!
حرف دوم
رفته بودم خونه دوستم،می بینم بساط چیپس و ماست و قلیون و چای آوردن!چیزی بهشون نگفتم ولی وقتی گفتن سارا چرا نمیخوری؟عصبانی شدم.انگار یا یادشون رفته ماه رمضونه،یا یادشون رفته من چقدر به اعتقاداتم پایبندم.با لحن بدی بهشون گفتم:من روزم.بعد اصلا فک نکنین ککشون گزید یا بساطشونو یه کم جمع کردنا!!نه!!با یه حالت عادی گفتن:قبول باشه. وادامه دادن.نه اینکه هوس چیپس کرده باشما.اهل قلیونم که اصلا نیستم ولی از کارشون بدم اومد.
اصلا کلا امسال دقت کردین چقدر تعداد روزه بگیرا کم شده؟همه هم میگن مشکل دارن و ناراحتی معده دارن و...(البته باحیاتراشون)یکی از دوستان مسخرشون میکرد و میگفت:خب راست میگن دیگه.معدشون مشکل داره،گشنه میشه!!
در راه مسجد "ب":
از دم مسجد"الف" رد شدم جلوی مسجد تو پیاده رو شلوغ بود.پر از جوون که داشتن باهم می گفتن و بلند بلند می خندیدن(!)و اگه دختری از جلوشون رد میشد،عنایت خاصی بهش نشون میدادن و چند قدم جلوتر،ماشینی درش باز،یه پسر توش و صدای آهنگه شادش(!) بلند بود.
به مسجد"ب" رسیدم.جلوی مسجد تو پیاده رو شلوغ بود.زن و مرد تو پیاده رو نشسته بودن و داشتن با صدای بلندگوی مسجد،جوشن کبیرو میخوندن.در واقع هر سه طبقه زنونه مسجد پر شده بود و همچنین مردونه و تو حیاط مسجد هم کیپ تا کیپ رو زمین نشسته بودن و بقیه که میومدن تو خیابون می نشستن یا بعضا می ایستادن!
پ.ن: یعنی بعضیا یه شب هم نمیتونن دست از بعضی کارا بردارن؟ یعنی اینقدر سخته؟!!!!
حاشیه۱:صدبار بار آقایون اومدن و گفتن این یه راه باریک و واسه آقایون باز بذارین.این یه راه باریک و واسه آقایون باز بذارین.صد بار!! مگه می فهمیدن؟آخر آقایون و از رو بردن و واسه رد شدن باید مثل کانگورو از رو خانوما می پریدن!!خانوما هم اصلا فک نمیکنن این بدبختا واسه خودشون که هی اینور و اونور نمی رن! واسه من و توئه که دارن زحمت میکشن.
حاشیه۲:من پر رو نیستما.ولی خب نمیدونم این قرمه سبزی بود یا خوراک لوبیا قرمز! باور کنین من پر رو نیستم.دستشون درد نکنه.خدارو شکر ولی به پیر معده من حساااااااسه.


